آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

آرتین باغبونی میکنه؟؟

    آرتین باغبان میشود؟؟   در اواخر اردیبهشت 92،آرتین به باغچه بابابزرگ وارد میشود تا برترس خود از کثیف شدن توسط خاک و ماسه غلبه کند.   آخه من خانه اردیبهشت رفته بودم و اونجا وسایل ماسه بازی بود،امابنده از کثیف شدن توسط ماسه ها میترسیدم.   تا اینکه مامان زهره من رو برد خونه بابابزرگ و من رفتم توی باغچه بابابزرگ و ترسم از بین رفت       ...
20 خرداد 1392

آرتین به کلاس میرود

  بشتابید بشتابید   آرتین به کلاس میرود       واینگونه شروع شد:   6 اردیبهشت 1392.من به همراه مامان زهره جون به خانه کودک اردیبهشت رفتیم . شنبه و 4 شنبه هرهفته ،مامان زهره جون زحمت میکشه و من رو به کلاس میبره.ساعت 11:30 تا 12:30 هم مدت زمانش هست.   و ترافیک تهران و نبود جای پارک کافی در تهران که معرف حضورتون هست!   به خاطر همین مامان زهره جون همین که من از خواب پامیشم،تا به امورات بنده از قبیل شیر و صبحانه و تعویض پوشک و خوردن قطره ها و درست کردن آبمیوه برای کلاس من میرسه،وقت رفتن ما به کلاس میشه     من کلاس خاله ساره جون رو خیلی خیلی دوست د...
28 ارديبهشت 1392

روز مادر

  مادر من مادر من........   کودک 2 ساله من! 2 سال ، 2   365 روز است که من نیز مادر شده ام. و کنون درک میکنم خستگیهای مادرم را نگرانی های مادرم را اضطراب و نگرانی های مادرم را. مادر عزیزم . مامان بدری جون روزت هزاران بار اگر بگویم مبارک نیز کم است. اما تو با تمام بزرگی ات تبریک خالصانه مرا بپذیر ای فرشته زیبای تمام زندگی ام روزت مبارک         4 شنبه بعد از اینکه از کلاس خاله ساره برگشتیم به همراه مامان زهره جون رفتیم شیرینی ماه بانو خیلی شلوغ بود.من و مامان زهره جون کیک رو انتخاب کردیم که در عکسها مشاهده خواهید کرد. مامان زهره بعد از حساب ک...
27 ارديبهشت 1392

دردلهای مادرانه

فرزند عزیزم اکنون که برایت مینوسم تو در اوج بچگی ات در اوج بازیگوشی ات به سرمیبری و من چه سریع و تند شاهد بزرگ شدنت هستم تو آنچنان بزرگ شدی که خودت کامل و شفاف برایم سخنرانی میکنی گوشهایم به صدایت عادت کرده است به صدایی که هروز که هر لحظه با من است ای زیبای من  آنقدر بزرگ شده ای که حتی حاضر نیستی جز چند ثانیه در بغلم بمانی! میدانی چرا؟آخر در آغوشم جا نمیشوی!   اما بدان که آغوش من به روی تو همیشه باز است و همواره در آغوشم جا داری و همواره حامی ات خواهم بود،به مدد یاری خداوند مهربان   پسرک 23 ماهه من! خداوند ،خداوند بسیار مهرب...
25 ارديبهشت 1392

یک روز زیبای اردیبهشت

  در ٥ اردیبهشت ٩٢ : ٣تایی باهم رفتیم پارک ملت. انقدر دویدم آخ دویدم که نگو!خیلی کیف کردم به همراه مامان زهره و بابا مجید جاتون خالی ساندویچ کوکوسیب زمینی هم خوردم که مامان زهره جون درسک کرده بود   ...
12 ارديبهشت 1392